جبهه و ماجرای پوشیدن لباس روحانیت حاج آقای جعفری

مرحوم مهدی مسجدیان از دوستان همدوره ای دانشگاه و مسئول عقیدتی سیاسی و روابط عمومی تیپ زرهی ۲۸ صفر بود
یه وقتی تو تیپ که مستقر در اندیمشک بود مرا دید گفت:
“ما اینجا بسیجی کم نداریم ؛ طلبه کم داریم برای نماز جماعت”
بهش گفتم:
“خب من طلبه ام میخوای برگردم لباس روحانیت بپوشم بیام؟” خیلی خوشحال شد و گفت:
“اتفاقا خیلی عالیه”

برگشتم اصفهان ،پارچه ای که مادر خانمم برا کت و شلوار دامادی داده بود دادم قبا کردند، شنیدم یه بنده خدایی عبایی داره که می فروشه ، رفتم ازش خریدم ، پارچه سفیدی هم برا عمامه خریدم و رفتم منزل مرحوم حاج شیخ عبدالعظیم عطایی گفتم عمامه پیچی را یادم بدهید، یادم داد خدا رحمتش کنه ، خواستم لباسها را بپوشم و برگردم جبهه،

با خودم گفتم:
“مرد حسابی! طلاب برا عمامه گذاری میرن پیش علما ، تو اول طلبگیت خجالت نمی کشی می خوای به دست خودت عمامه سر خودت بذاری؟ حسابی شک کردم ، گفتم آره زشته اینجوری برم ؛ دیگه حسابی مردد شدم ، گفتم خدایا از یه طرف قول دادم به مسجدیان ، از طرف دیگه زشته خودم عمامه سر خودم بذارم ، قرآن را برداشتم و گفتم استخاره می کنم اگه خوب بود میرم قرآن را باز کردم این آیه آمد:
“اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یات بصیرا”
از قول حضرت یوسف می گوید:
“این پیراهن مرا ببرید بر صورت پدرم بیندازید تا بینا شود”

خیلی تعجب کردم ، من دارم پیراهن یوسف را می پوشم؟ عجب!
پس من برادر گناهکار یوسفم که یه روزی یوسف را تو چاه انداخته ام؛ حالا لباس پیغمبر را پوشیده ام؛ این پیراهن است که معجزه می کند و یعقوب را بینا نه من؛ عزمم جزم شد و ملبس به لباس روحانیت خدمت دکتر مهدی مسجدیان رسیدم و نزدیک شش ماه امام جماعت تیپ بودم.

برادری سپاهی به نام سادات ، اصفهانی خالص در بخش عقیدتی بود راننده ی موتور بود و من ترک موتورش از این سنگر به آن سنگر می رفتیم ؛ در طول روز گاهی ۱۲ کلاس تفسیر تو سنگرها داشتم غالبا در باره ی جهاد بود. تنها مستمع تکراری ام برادر سادات بود که چون اصلا حرف تکراری نمی شنید تعجب کرده بود ؛ یادش بخیر ، می گفت:
“آقای جعفری! واقعا عنایات الهی شامل حالدون شدِس.”
گفتم:
” اینها فقط حرفه ، مردان عمل همون سنگرنشینا هستند که از ما جلو می زنن ؛ فردای قیامت شرمنده شونیم”

بعد از اون آیه ای که برا لباس روحانیت پوشیدنم خدا نشونم داد احساس می کنم که:
اصالت با لباس است
اگرچه همه می گویند:
لباس مهم نیست ؛ مهم کسی است که لباس را می پوشد

حرفم خیلی هم بی پایه نیست ؛ نقل کرده اند علامه طباطبایی در نجف که اقامت داشت چند روزی بود پولی که از ایران برایش می فرستادند دیر شده بود ؛ ناراحت بود ؛ خود ایشان نقل کرده که نشسته بودم فکر می کردم که چه کنم پولم دیر شده که صدای درب منزل آمد رفتم دیدم یک آقای قد بلندی است بعد از احوااپرسی گفت :
“خدا سلامت رساند و گفت تو سیزده سال است طلبه شده ای کی تو را گرسنه نگه داشته ایم که به جای درس خواندن نشسته ای فکر می کنی که چه کنم .اسمش را پرسیدم ،گفت ،بعدا روزی در وادی السلام قبرها را نگاه می کردم قبر مربوط به انسان بلند قدی توجهم را جلب کرد اسم روی قبر را خواندم دیدم همان اسمی است که آن مرد درب منزل به من گفت تاریخ وفاتش را نگاه کردم دیدم مربوط به صدسال پیش است!!!!

ایشان می گویند:
“من فکر کردم دیدم من بیست وشش سال است طلبه شده ام چرا این بنده خدا گفت سیزده سال؟ یادم آمد که سیزده سال است لباس روحانیت پوشیده ام
بقیه اش را حساب نکرده اند!!
منظور این ایت که واقعا این لباس مثل پیراهن یوسف هم تقدس دارد و هم کیمیاست.

تیر اندازی من بد نبود ولی چه فایده ازش استفاده ای نکردم چون امام جماعت بودم ، کارم مثل الآن حرف زدن بود ؛ یک بار رزمندها رفتند تمرین تیر اندازی آر پی جی ۷ من هم رفتم. هدف ، یک بشکه بود به جای تانک ؛ رزمنده ها همه زدند و غیر از یک نفر هیچ کدام به بشکه نخورد آقای مسجدیان گفت :
“حاج آقا شما هم بیاین بزنید”

رفتم ولی برای چکاندن ماشه خیلی طول کشید وقتی ماشه را چکاندم بشکه آتش گرفت ، بچه ها تکبیر گفتند و می پرسیدند:
“حاج آقا! راستشا بگو چه دعایی خوندی اونقدر طول کشید؟”
مرحوم مسجدیان تنها که شدیم گفت:
“خدا آبروتو حفظ کرد”
واقعا هم کار خدا بود

بالاخره اگه رزمندگانی مثل شهید مهدی نیلفروش زاده یکی دیگر از همدوره ای های دانشگاه یک تنه در مقابل تانک های بعثی عراق ایستاد و تانک ها را به آتش کشید و خودش هم شهید شد من هم توانستم یک بشکه نیروهای خودی را بزنم آن هم در حال تمرین البته مستقیما هم به بشکه نخورد به خاکهای زیرش خورد ولی خب بشکه آتش گرفت ؛ برای همین ، مرحوم مسجدی می گفت برای این که مغرور نشی به خود بشکه نخورد و برای این که آبروت نره بشکه آتیش گرفت راست هم می گفت خدا با اهل بیت پیامبر(ص) محشورش کنه
از آن مجموعه فرمانده ی تیپ شهید شد.

سردار شهیدجعفرزاده یکی از رزمندگان نوجوان حسین آبادی مثل برادربزرگش شهید شد
مرحوم حاج مهدی مسجدیان که مغز متفکر سپاه بود مرگ شهادت گونه ای داشت خانمش می گفت از وقتی آقا مهدی چهل سالش شد مرتب می گفت “باید برویم”
در یک نوبت دیگری با دو برادرم هرسه در منطقه ی جنوب بودیم اخوی ها در سازمان حفاظت اطلاعات سپاه بودند و من در قسمت عقیدتی

۱۱ اردیبهشت ۶۶ آنها همراه حاج محمود حاج آقا بابا جانشین سازمان حفاظت اطلاعات غرب کشور در حین ماموریت شهید شدند و من ماندم…

همه رفتند و تنها مانده ام من
ز خیل عاشقان جا مانده ام من
کجایید ای شهیدان خدایی؟
بلاجویان دشت کربلایی

بازدیدها: ۷۱

 
اشتراگذاری
1 دیدگاه
  1. ققنوس نوشته:

    ((بوی ))پیراهن مرا کافی است تا روشن شود

    چشم تاریک و شب خاموش کنعان دلم

     

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.