شعر، داستان مرد ساده و مرد یاغی

ساده مردی عزم شهری کرده بود
خر سوار و سوی شهری تاخته بود

بعد چندی تاختن در پشت خر
او رسید آخر به شهر

لیک ظهر بود و وقت نماز
مردم شهر بودند در نماز

مرد بر شهر وارد گشته بود
از نماز مردمان هل گشته بود

گفت با خود این چه وضع درهمی است
پشت هم دولا شدن چه صیغه ایست

او دگر کیست طوقی به سر
ایستاده از همه او پیشتر

همچنان در کار مردم غرق بود
در خم و راستهاشان سرگرم بود

عاقبت کار نماز هم سر رسید
عاقبت راز و نیاز هم سر رسید

مرد ساده سوی آنان شد روان
هی سوال پرسید از این و آن

گفت چیست دیگر این کارتان
بر چه دینید چیست آیینتان

مردی احمق از قضا کرد عزم او
بهر پاسخ شد روان بر سوی او

او که از اسلام فقط ظاهر بداشت
این چنین از دین اسلام درک داشت

گفت جانا ما مسلمانیم دین حق
احمد است پیغمبر و او هم به حق

گر شوی بر دین ما منعم شوی
از غم و فقر و بلا بی غم شوی

این که دیدی صف به صف با هم بُدیم
این که دیدی ما همه یکی بُدیم

این که دیدی ما منظم خم شدیم
یا که دیدی بر زمین ما سر زدیم

این نماز است ای عزیز آری نماز
کرده بودیم پیش ربّ ما عِزّ و آز

مرد ساده گیج در گفتار او
گشته بود سخت حیران او

گفت چه باشد حاصل این عِزّ و آز
تو بگو بر من چه باشد این نماز

کودنی کرد مرد در شرح نماز
این چنین برد آبرو باز از نماز

گفت ای مری میکند معجز نماز
بی نیازت میکند کلا نماز

گفت داری چند عدد ازگاو و بز
می کند بیشتر اموالت نماز

دو برابر میکند از مال تو
از بز و گاو و خر و اولاد تو

مرد ساده شادمان از این نماز
گفت آموزش به من تو این نیاز

چون که آموخت این نماز و سر آن
بر ولاتش شادمان گشتش روان

چون رسیدش سوی منزل با عیال
گفت آموختم ز شهر من سر مال

بعد ان هی خواند نماز و کرد نیاز
میشمرد گاو و بزش بعد از نماز

لیک سر او کاری نبود
آن نماز و معجزش کاری نبود

لیک چند روزی چون هنوز نگذشته بود
جمع بزها یک بزش کم گشته بود

بعد از آن هر روز از آغلش
کم بشد از گاو و مرغ گاهی بزش

چند صباحی چون بدان منوال رفت
از منالش ماند خری باقی برفت

مرد دانست این تباهی بهر چیست
سر و معجز از نماز دانست که چیست

پیش خود گفت هر نمازی خوانده ام
گاو و بز یا مرغی از دست داده ام

گفت با خود سوی شهر باید روم
باچماق بر پشت خر باید روم

مرد یاغی هر کجا باشد دگر
او حسابش با من و این چوب و خر

هی کنان بر پشت خر می تاخت او
چوبها بر گرده ی خر کوفت او

مانده بود از تپه ها چند تا به شهر
خر بماند از بهر رفتن سوی شهر

باز چوبها بر گرده ی خر کوفت او
التماس ها کرد با خشم او

لیک چوب و لگد کاری نبود
تاب رفتن بهر خر دیگر نبود

مرد ساده چونکه احوالش بدید
چون که چوب و مشت کاری ندید

کرد سوی خر نگاهی با غضب
مطلبی گفت با خرش با باد و غب

گفت ای خر خریت میکنی
بر من اینگونه اذیت میکنی

خر,عزیزم با من اینگونه مکن
با من و اعصاب من بازی مکن

گفته باشم در من و اعصاب من
نیست رحمی دگر ای جان من

گفته باشم باز خربازی کنی
بر نرفتن باز لجبازی کنی

یک دو رکعت از نماز خرجت کنم
زاین زمین و آسمان محوت کنم

خنده نیست مقصود من زاین قصه ام
پندهاست بنهفته در این قصه ام

گر مسلمانید ,دینداری کنید
گر که دین دارید مسلمانی کنید

ای مسلمان آبروی دین تویی
جان من اسلام را حافظ تویی

دین فدای نام و نانت نکنی
دین نداری از چه دین بازی کنی

نکته ای دیگر شنو مطلب تمام
هر چه هستی واقعی باش والسلام

رسول سلیمانی

بازدیدها: ۱۵۰

 
اشتراگذاری
3 دیدگاه ها
  1. ناشناس نوشته:

    زیبا بود
    شاید اگر اسم شعر رو یه چیز دیگ مینوشتی بهتر بود

     
    1. ناشناس نوشته:

      راستش خودم هم نظرم همینه
      ممنون میشم اگه اسم بهتری به نظرتون میرسه کمک کنید

       
  2. ایران۱۳ نوشته:

    اسمشو بزار قانقازی دور کلاش قرمزی.شوخی بود اقای سلیمانی.
    اسم پسشنهای= هرچه هستی واقعی باش والسلام

     

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.