کمی مانده به آخر


گر چه روز بود اما برای من چیزی کم از شب سیاه نداشت،دیگر نه ضجه های فرزندانم محل توجهم بود و نه ناله های همسرم،چرا که برق چشمان فرزندانم که گویا منتظر پایانم بودند و حسرت همسرم از اینکه پشت و پناهش را از دست میداد برایم بسیار پررنگ تر از ظاهرشان بود

نه جانی در پاهایم بود و نه رمقی در دستانم،هر انچه کردم انگشتی بجنبانم،نتوانستم که نتوانستم

خوب میدانستم که این چنگال مرگ است که رفته رفته مرا اسیر خود میکند

خواستم زبان بچرخانم و از افسوسهایم بگویم که گویا مرگ پیش دستی کرده بود و مهر خاموشی بر زبانم زده بود

ای وای از این دنیا و دنیا پرستیهایم،ای وای از این همه مال که چه حلالها که حرام نکردم و چه حق ها که ناحق نکردم تا بدست اورم

ای وای از این همه دنیایی ها که عمرم را صرف بدست آوردنش کردم و حالا باید میگذاشتم و میرفتم

ای وای از حاصل عمرم که لذتش را دیگران خواهند برد و گناه گرد اوریش با من

گر چه بی فایده بود اما از بی حاصلی عمرم سراسر پشیمانی وجودم را فرا گرفته بود

به یاد رقبای دنیا پرستم که همیشه به من رشک می ورزیدند افتادم و گفتم ای کاش همه ی این اموال از آنها بود و کیفرش بر دوش من نبود

در همین افکار بودم که گویا جهان ساکت و خموش شد

اما ای وای که این دنیا نبود که آرام گرفته بود بلکه گوشهایم بود که دست از شنیدن کشیده بود و اسیر مرگ شده بود

هراس تمام وجودم را فرا گرفته بود،چیزی به پایان دنیاییم نمانده بود،هراسان به لب و دهان اطرافیانم مینگریستم بلکه سر از الفاظشان در آورم

گر چه سودی نداشت و این آنها بودند که باید سر از افکارم در می اوردند بلکه رستگار شوند

گرم در افسوس و پشیمانی بودم که تنها چیزی که از جسم دنیاییم باقی مانده بود،یعنی چشمانم هم سویش را به چنگال مرگ سپرد و من ماندم و تنی بی جان و اطرافیانی هراسان،که هر آنچه از دستشان بر می آمد میکردند تا هر چه زود تر تنم را به خاک بسپارند
نه میتوانستم سوگوارانم را مرهمی باشم و نه کسی فریا هایم را میشنید
طولی نکشید که من ماندم و تنی علیل و به خاک سپرده با کوله باری از گناه که به زودی برای تک تک آنها باید پاسخگو می بودم
قصه ی مرگ بر گرفته از خطبه ۱۰۹نهج البلاغه

بازدیدها: ۱۶۵

 
اشتراگذاری
13 دیدگاه ها
  1. عسگری نوشته:

    تو هنوز جونی.از زندگی بگو
    از عشق
    از شادی
    چرا اینقدر مرگ مرگ میکنی .خدا مرگت بده اگر دنبالشی

     
  2. ققنوس نوشته:

    ایده ی جالبی بود
    دستمریزاد

     
  3. حسن فاتحی نوشته:

    اقای عسگری ظاهرا آقای سلیمانی قابلتون ندونستن که جواب بدند
    اما چرا نمیزارید از چیزی بنویسه که قطعا به سراغتون میاد در صورتی که عشق و شادی اومدنشون قطعی نیست
    البته ایشالا مطلب بعدیشون در خواست شما باشه
    ببخشید بد صحبت کردم اما وقتی کسی بی هیچ چشمداشتی وقت میزاره مینویسه اگه قدر دان نیستید لااقل چیزی هم نگید

     
  4. رسول سلیمانی نوشته:

    با سلام
    اقای عسگری درست میفرمایید اما این حقیقتیه که نمیشه از اون فرار کرد توصیه میکنم اگه من هم ننویسم شما هر شب به یادش باشید
    «هر کجا باشید مرگ شما را مى گیرد، اگر چه در برج هاى محکم باشید» (أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فی بُرُوج مُشَیَّدَه).
    تشکر از انتقادتون

     
  5. فاتحی نوشته:

    آقای عسگری:
    ظاهرا مال حرام خیلی روهم گذاشتی واز مرگ خیلی می ترسی وگرنه این خواست خداوند هست که (هر نفسی طعم مرگ را خواهد چشید) اگر ما آدمها یه کمی فکر مرگ بودیم خیلی از این مشکلات گریبانگیر اخیر رو نداشتیم البته چه میشود کرد که پروردگار خطاب به اینجور آدمها در آیه ۱۸۲ سوره مبارکه اعراف می فرماید:
    والذین کذبو بایاتنا سنستدرجهم من حیث لایعلمون ….

    التماس تدبر درآیه و تفکر…….

     
  6. ناشناس نوشته:

    یکی از دلائلی که دوستان به این جور متن ها خرده میگیزرند نا اشنایی ما شیعه ها با نهج البلاغه است وگر نه این متن حکایت لحظات مرگ از لبهای امیرالمومنین هست که خیلی جالب نویسنده به شکل داستان در اورده

     
  7. .عسگری نوشته:

    دوستان عزیز من شوخی کردم .آقای رسول من عذر میخوام اگر ناراحتت کردم

     
  8. عزرائیل نوشته:

    سلام سراغ همه شما میام
    فقط اونایی از من بترسند که تو پیکوم اهل تهمت و غیبت هستند
    چرا مردم این روستا دوست دارند همیشه یه اتفاقی بیافته بعد بشینن پشت سر هم حرف بزنند؟

     
  9. بنده خدا نوشته:

    غلط کردیم
    تو را خدا پیکوم نیا
    همین الان مزار روستا از فوتی های امسال آباد شده
    برو نیک آباد یا محمدآباد یا مزرعه عرب

     
  10. سلیمانی نوشته:

    نیازی به عذر خواهی نبود اقای عسگری فقط یه فکری به حال عزراییل بکن که پاشو تو یک کفش کرده بیاد پیکوم

     
  11. ناشناس نوشته:

    بوخودا چن بیکاری شماها‌‌.

     
  12. مرحوم باقر نوشته:

    تشکر از عوامل سایت و نویسندگان محترم

     
  13. زابالتا نوشته:

    خوشا حاله تون

     

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.