نفس واحد


من نه عارف نه پیشه ام شعر است
من نه عاشق که ریشه ام فکر است

من نه دلداده مسلمانی
بس هیاهو که اندر این ذکر است

من ز بود جهان ،موجودی
تو گمان بر ،که منشا جودی

من نه من، بلکه جزیی از کلم
تو گمان بر که من تو را جزئم

من همان قطره ام، ز بحر یقین
تو همان شبنمی، به برگ سمین

من چنان عاشقم که قیس می گویی
تو به تحلیل خود پری رویی

من یکی نجم از هزارانم، که در آغوش شمس تابانم

تو همان نجم نقره ای مانی ،که سوسو زند در شبان ظلمانی

من چو برگ گلی در بستان
تو تک گلی درون یک گلدان

من یکی از جمیع مرغانم
رهرو عشق در بیابانم

تو خود پیک سیمرغ میخوانی !
ای برادر ز سی مرغ چه میدانی ؟

من آن ذره ام که مهر می ورزم
در سراپرده ی شمس می سوزم

تو همانند کوه میمانی
ثابت و با شکوه میمانی
از ثبات خودت چه شادانی
ای دلاور ز افلاک چه میدانی ؟

من شبی را به درگهش بودم
تا ابد از عشق مسکوتم

تو ندیده چه وصف می گویی
مگر رخساره پری جویی؟

من به بستان او گلی دیدم
از حیات جمادی شرم گینم

تو در خیال خود گلی چیدی
باز گو، ز انسان چه فهمیدی ؟

من چو ماهی ندیده ام آتش
پس چه گویم ز پاکی ساوش

چون سیاوش وجود خود نفروخت
در آتش درون خود نه بسوخت

گر که آتش درون نشانیدن
میتوان آتش ،بوستان دیدن

من نه من بلکه من تو است ای دوست
تو نه تو بلکه تو منی نیکوست

ما جمیعا نفس واحد بوده است
آتش اغوا وجود ما گسست

 

م .پ.بهرام

بازدیدها: ۲۷۰

 
اشتراگذاری
5 دیدگاه ها
  1. ماحسن نوشته:

    درووود بر پسر سجاد.ای کاش ما قدر دان بودیم.
    نمیدونستم شعر هم میگی..خوداپوت بیامرزو.

     
    1. ناشناس نوشته:

      درود و سپاس دوست عزیز

       
      1. ناشناس نوشته:

        افرین بسیارعا لی بو

        د

         
  2. ناشناس نوشته:

    درود بر بهرام
    عالی بود

    ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
    باشما نامحرمان ما خامُشیم

     
  3. ❄️ نوشته:

    😍

     

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.