طوماری با۷۰۰ امضای دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی در حمایت از حاج اقای جعفری

یکی از دانشجویان علوم پزشکی اصفهان آمد دفتر نهاد و شروع کرد از من تعریف کردن ، گفت من خیلی شما را دوست دارم ، یه شب خواب دیدم شما خیلی نورانی بودین و…. باز هم از این حرف و تعریف ها کرده بود ؛ به مسئول دفترم گفتم دیگه اینو راه ندین بیاد پیش من…

برا خودم گفتم یه وقتم به خواب دیگه ای برام می بینه خب امام علی (ع) هم فرموده اند:
“کثره الوفاق علامه النفاق”
“زیاد موافق بودن علامت منافق بودنه”
یه روز دیگه به دانشجوی پزشکی اومد آقارضا اسدزاده ؛ دم درب نهاد ایستاد و با عصبانیت به من گفت :
“ما اگر مسئول نهاد در دانشگاه نخواهیم چه کسی را باید ببینیم؟”
خندیدم و گفتم:
” فعلا که هستم شما هم چاره ای ندارید جز تحمل”
بعد گفتم حالا بیا تو بشین اومد کمی باهم گپ زدیم و درد دل کرد و عقده هاش خالی شد ؛ حالا مشکل آقا رضا واقعا “من” نبودم از من یه انتظاری بیش از قد و قواره م داشت ؛
به مسئول دفتر گفتم این دانشجو هر وقت اومد معطل نشه مستقیم بیاد تو اینا به درد ما میخورن ؛ حضرت امام امت می گفتند:
“انتقاد و حتی تخطئه از الطاف خفیه ی الهی است”
اگر ماها نقد نشیم اصلاح نمیشیم

چند سال بعد شبیه همین برخورد برا خودم پیش اومد ؛ دم درب دفتر حاج آقا قمی رئیس محترم نهاد مرکز ایستادم و با عصبانیت گفتم:
“مگه مرض دارین از یک طرف بگین تکلیف شرعیه بمونی ، از طرف دیگه آدم رو سرِ کار بذارین؟”

حاج آقا قمی هم از جاش بلند شد ، اومد دست منو گرفت ، گفت: “حالا بیا تو آقای جعفری یه چای بخور یه ذره حالت جابیاد” ؛
البته همون آقا رضا اسدزاده ی ما الآن بحمدالله فوق تخصص کلیه است ؛ دانشجو که بود بسیار فعال و حساس بود ؛ یادم هست وقتی خواهران دانشجو نمایشگاه”حیات معقول”  تشکیل داده بودند ؛

خدا رحمت کنه خانم زینب طاهری رو، ایشونم فوق العاده انقلابی و حساس بود ؛حاج آقا دُریاب مسئول نهاد قبلی بهش می گفت “ابوذر دانشگاه” روحش شاد؛
خانم طاهری ظاهرا رشته مامایی بود ؛ نقش برجسته ای در ایجاد اون نمایشگاه داشت ولی خب خواهرها که نمیتونستند از داربست بالا برن و کارهای مردونه انجام بدند… باید این بخش از کارهاشونو پسرها انجام می دادند، آقا رضا هم یکی از این مردها بود که گاهی سلیقه ای غیر از خواهرها داشت ولی خانمها قبول نمی کردند ؛ آقا رضا هم ناراحت می شد ، می گفت:
“پس لطفا برین چند تا کارگر افغانی بگیرین بیان براتون کار کنن”

یه روز یه دانشجویی اومد دفتر نهاد و به شدت از معاون فرهنگی که خب رئیس کمیته انضباطی هم بود گلایه داشت حکم کمیته را نشونم داد نوشته بود:
“آقای….در نظامی که صدها هزار شهید و جانباز تقدیمش شده شما اقدام به برقراری رابطه نامشروع با جنس مخالف کرده اید بدین وسیله دو ترم تعلیق می شوید
رو نوشت : والدین مشار الیه جهت اقدامات بایسته”
جالب بود ، این دانشجو صادقانه می گفت :
“حاج آقا این که می بینید صورتم کمی ته ریش داره علتش اینه که چون می خواستم بیام پیش شما دو هفته تیغ نزدم و الا من همیشه تیغ می زنم ؛ راستش من پدرم رو که از دست دادم مرتب به یک نقطه خیره می شدم یک مرتبه اون نقطه یه دانشجوی دختر بود
بعد اینها فکر کرده بودند من نگاه به نامحرم کرده ام ؛ من علت آن حکم را جویا شدم برام نوشتند:
” این پسر دختر نامحرمی را تعقیب کرده بود ، مامور مخفی ما آن دو را تعفیب کرده و متوجه می شود که این دو وقتی به هم رسیدند یک شماره تلفن به یکدیگر دادند لذا برای ما محرز شد که این دو نفر رابطه ی نامشروع دارند”

این آقای رئیس کمیته انضباطی از این برخوردهای تند زیاد داشت
تذکرات بنده به این معاون کارساز نشد تا جایی که به جای اصلاح خودشان تصمیم گرفتند مرا از دانشگاه بیرون کنند ؛ بچه ها که متوجه این کار معاونت شدند ظرف نصف روز طوماری در حمایت از مسئول نهاد با حدود۷۰۰ امضا همراه با شماره دانشجویی نوشتند و آن را برای رئیس شورای نمایندگان و نهاد مرکز فرستادند و یک نسخه از آن را هم بردند در نمایشگاه کتاب تهران به دست مقام معظم رهبری دادند ، آقا گفته بودند :
“خب این آقایی که اینقدر دانشجو ها دوستش دارند براچی می خواهید جابجاش کنید؟”

نهاد هم گفته بود نه ما تصمیم به جابه جاییش نداریم ؛ خلاصه نهاد مرکز قضیه را دنبال کرد تا اون معاون فرهنگی عوض شد و بچه ها یک نفس راحتی کشیدند. البته آدم خوبی بود ولی به درد این کار نمی خورد خیلی سریع هر احوالپرسی دختر و پسرها را حمل به رابطه ی نامشروع می کرد ؛

داستان شیخ هادی را شنیده اید؟
امام جماعت مسجدی بود ؛ یک بار میره داخل دستشویی و بدون وضو گرفتن مستقیم میره تو محراب و مردم نماز جماعت می خونن یکی از مریدان شیخ شاهد این قصه بود ،ناراحت میشه و به یکی دیگه میگه اونم به دیگری تا این که شیخ تنها میشه یواش یواش می بینه کسی تحویلش نمی گیره ؛ زن و بچه ش هم ازش جدا میشن ؛ شیخ غیبش می زنه ؛ یه روز اون که مریدش بود مریض شد و رفت دکتر و قبل از رفتن به مسجد یه آمپول زد وقتی وارد مسجد شد گفت برم جای آمپولم رو آب بکشم رفت داخل دستشویی خودشو تطهیر کرد و سریع خودشو به نماز جماعت رسوند اینجا بود که یادش اومد شیخ هادی هم همین کارو کرد برا خودش گفت :
“نکنه شیخ هادی هم اون روز آمپول زده بود”
رفت دنبال شیخ ؛ پیداش نکرد
تا دوست صمیمی شیخ رو پیدا کرد و پرسید شبخ کجاست ؟ گفت:
دوسه سالی هست ازش خبر ندارم فقط وقتی می خواست بره گفت :
” یه روز بعد از تطهیر جای آمپولم رفتم نماز خوندم ولی این مردم هیچ کدوم ازم نپرسیدند چرا وضو نگرفتی فقط پشت سرم به همه گفتند این شیخ بدون وضو نماز می خونه دیگه آبرو ندارم دارم از ایران میرم نجف”
برای همینه که قرآن فرموده اگر به کسی تهمت رابطه ی نامشروع زدند و چهار شاهد عادل نداشتند تکذیبشان کنید چون این اتهام نزد خدا دروغ است و متهم کننده را شلاق بزنید. و اگر تهمت دیگری زدند باید دوشاهد عادل داشته باشند،
پناه بر خدا که مقدس مآبانه چقدر مردان و زنان پاک را با شایعات دروغ بی آبرو کرده ایم.

بازدیدها: ۵۲

 
اشتراگذاری
2 دیدگاه ها
  1. ناشناس نوشته:

    ما فک میکردیم تو این مملکت برا شماآخوندا دیگ کسی نتونه موش بدوونه …و شمایید که سوار بر کارید…بالاخره میگن مملکت آخوندی دیگ….خصوصا حضرتعالی که قبل انقلاب و بعدش خدماتی داشتید و برادر دو شهیدید….خاطراتتون خوندنیه.مرسی

     
  2. ناشناس نوشته:

    شک نکن همینه

     

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.