شعری از مرحوم شیخ قدرت الله میرحیدری پیکانی

هوالمستعان

نزدیک شد که صبح سعادت خبر کند
نور فلق ز جیب افق سر بدر کند

خوابیده ای به غفلت و وقت دعا گذشت
بس شکوه ها که با تو خروس سحر کند

گوشَت مگر نمی شنود کوس الرحیل
کوسی که گوش کنبد افلاک کَر کند

برخیز تا نبسته شده بارگاه قرب
آن درگهی که شاه و گدا دیده تر کند

آهی ز پرده دل برکشد ضعیف
صد تخت و بارگاه که زیر و زَبَر کند

داعی نگشته تو چشمت به «فأَسْتَجِبْ»
تیر نرفته ات به هدف کی اثر کند

خورشید را مضایقه نبوَد ز هر جهت
گر کسب نور هر شبه از او قمر کند

مجنون دوست گر که کسی گشت فی المثل
منزل ببایداش که به کوه و کمر کند

هارون زاده ای که چه گوهر ز آب تلخ
باور که می نمود که ترک پدر کند

تخم ضعیف تا ننشیند میان گِل
زارع چگونه دعوی هذا شَجَر کند

پیل طبیعت تو اگر سخت سرکش است
بر عقل واجب است که فکر تبر کند

نخل خوانی اَر  که خورد آب معصیت
ابله کسی که منتظر است او ثمر کند

چون طوطی است فطرت احساس آدمی
باید که از رفیق بد خود حذر کند

آن خارجی که متصل اندر کمین توست
او را نگر که خود زیارت یک سمّ خر کند

یا حیّه در برَس تو به فریاد «حیدری»
آن دم که تنگنای لحد را مقر کند

صوت با نوای حاج حسین آقا-فرزند مرحوم شیخ قدرت

 

بازدیدها: ۴۹۶

 
اشتراگذاری
1 دیدگاه
  1. محمدرضا نوشته:

    اشعار دیگه هم داره؟

     

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.