شعر داستان حلالیت طلبیدن پیامبر

بر مدینه روزها دشوار بود

جان جانان مصطفی بیمار بود

آمد احمد سوی مسجد آن زمان

تکیه بر منبر چنین گفت مهربان

گفت مردم بشنوید از من عیان

گیرد از من هرکه دارد حق عیان

گر طلب دارید هوش ای مردمان

یا که حق دارید بگیریدش عیان

تا نگردد بر قیامت دَین ما

تا نباشد گردنم دَین از شما

مردمان هم از نوای مصطفی

جملگی در گریه  و اندر بُکی

بار دیگر مصطفی تکرار کرد

بر حلالیت همی اصرار کرد

بار سوم چون بدان منوال رفت

بانگ مردی زآن میان بالا برفت

کی محمد ای پیامبر ای نبی

هست بر گردنت از من حقی

یاد دارم بر دو ناقه ما سوار

ناقه ام بر ناقه ات آمد کنار

هی بکردی با عصا ناقه زدی

آن عصا بر ناقه نه، بطنم زدی

پیرهن بالا بزد بهر قصاص

گفت آرید آن عصا بهر تقاص

گفت بر مرد بگیرش این عصا

تا نیفتد بر قیامت ،کن ادا

مردم اندر بهت و در حیرت بُدند

ناگران در شرم و در خجلت بُدند

رفت آن مرد با عصا سوی نبی

شد قریب افتاد بر پای نبی

بوسه زد بر دست و پا،بطن نبی

این چنین کرد او قصاصش ز نبی

مرد گفت شادمان بر مردمان

من رهیدم، زآتش دوزخ، امان

ای مسلمان الغرض مقصود این

آن چنان زی تا نباشد هیچ دین

بر حلالیت روا نیست هیچ درنگ

بر قصاصت کوش تا خون به رگ

شاعر:رسول سلیمانی ۱۳۹۹/۲/۷

بازدیدها: ۹۰

 
اشتراگذاری
2 دیدگاه ها
  1. جواد رحیمی نوشته:

    احسنت آقا رسول عزیز. تشکر و بسیار سپاس

     
  2. ناشناس نوشته:

    فوق العاده بود آقا رسول

     

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.