از خودمان شروع کنیم

تو اتوبوس نشسته بودم و کلافه از این گرونی غرق در افکارم بودم که یکی پشت شونم زد و گفت تو چه فکری جوون،
نیشخندی زدم و گفتم مگه غیر از این گرونی به چیز دیگه ای هم میشه فکر کرد
آخه چرا باید هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم قیمت‌های نجومی ،نجومی تر بشه
چرا ما ملت به اندازه یک ماه با هم نیستیم تا با نخریدن و صف نکشیدن گرونی رو بیچاره کنیم
اون بنده خدا هم که انگار منتظر تلنگری بود شروع کرد به درد دل کردن و گفت آخه مگه با یک ماه مرغ نخوردن کسی مرده
ما چقدر بدبخت شدیم که واسه برنج های هندی و پاکستانی هم باید صف بکشیم
والله هر چه نخوریم سالم‌تریم بخدا
اصلا خنده دار نیست که برای خریدن شکر هم که سرتا پاش ضرره باید صف بکشیم و با کارت ملی با هزار منت یک‌کیلو بخریم
تو همین چرا‌ها و حیف و اگر ها بودیم که بالاخره اتوبوس به مقصد رسید و باید از هم جدا می شدیم
اما عجیب بود آخه قیافه طرف خیلی واسم آشنا بود
مطمئن بودم یه جا دیده بودمش
چند قدمی که دور تر شدم مثل دیوونه ها داد زدم فهمیدم فهمیدم
بله بالاخره فهمیدم کجا دیده بودمش پریروز تو صف مرغ بود که دیدمش اونم از ترس گرونی مثل من به صف پناه برده بود
از خودم خجالت کشیدم ،آخه یادم اومد تو اون صف شکری هم که تعریفش رو کردیم من هم بودم
یادم اومد اون روزی که پراید رو پیش فروش می‌کردند من هم بودم
تو صف برنج هم بودم
اینجا بود که یاد این آیه قرآن افتادم که: انا الله لا یغیر ما بقوم حتی ما یغیروا ما بانفسهم
از خودمان شروع کنیم

بازدیدها: ۴۴

 
اشتراگذاری

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.